داستان کودکانه گوگولی‌ مگولی‌ها – قسمت سوم

داستان کودکانه گوگولی‌ مگولی‌ها - قسمت سوم

یک روز صبح، کرکی، گلوب، بیپو، اودو و کوکو توی کافه‌مگول که روی کوه گیلی‌حبابی بود، نشسته بودن. اونا منتظر بودن که دوستشون تویینکو از راه برسه تا بتونن صبحانه‌ی محبوبشون یعنی گوگول‌کیک بخورن!!

روکو پرسید:

کسی تویینکو رو دیده؟؟

گلوب فریاد زد:

اون تا الان باید رسیده باشه!! من واقعا گرسنمه و الانه که شروع کنم و همه‌ی گوگول‌کیک‌ها رو بخورم!!

کوکو گفت:

گلوب شیطون ناقلا!! ما باید هممون همیشه با هم صبحانه بخوریم!! تو باید صبر کنی!!

اونا کمی بیشتر منتظر موندن و سپس گلوب گفت:

میشه لطفا فقط چند تا تکه بخورم ؟؟ الانه که غش کنم!! حداقل بگذارید چند تا خرماگول بخورم!!

خرماگول یک میوه‌ی خوشمزه از سیاره‌ی گوگوله که شکل مثلثه!!

روکو گفت:

نه، گلوب، ما باید منتظر تویینکو باشیم و بعد که اون رسید میتونیم غذا بخوریم!!


بیپو گفت:

بیز، بیز، بییییز

اودو گفت:

منم با روکو و بیپو موافقم!!

کوکو پرسید:

من یکم نگران شدم!! تویینکو کجا میتونه باشه؟!

کرکی گفت:

منم موافقم، به نظرم این یکم غیر عادیه. ما باید بریم و تویینکو رو پیدا کنیم!!

گلوب با ناله گفت:

چی؟؟ حتما باید قبل از صبحانه بریم؟؟

بیپو گفت:

بیز بیز بیز


گلوب موافقت کرد:

بله بیپو حق با توعه!! دوستمون خیلی مهم‌تر از شکممونه!! خب پس بریم…

کرکی پرسید:

کجا بریم؟؟

گلوب گفت:

واقعا که فراموشکاری!! بریم تویینکو رو پیدا کنیم دیگه!!

روکو گفت:

اوه بله البته!!! به نظرم باید بریم و سریع تویینکو رو پیدا کنیم!!

اودو گفت:

کرکی، تو واقعا بعضی وقتا فراموشکار میشی!!

کرکی پاسخ داد:

نه نه!! من فراموشکار نیستم!! من فقط داشتم به یک چیز دیگه فکر میکردم!!

بیپو پرسید:

بییییز بیز بیز؟؟؟

کرکی جواب داد:

داشتم به این فکر میکردم که همه بهم میگفتن من خیلی شلخته و بی نظمم که مداد رنگی‌هام رو گم کردم. ولی من اونارو گم نکرده بودم!! کرم‌مگول‌ها اونا رو برداشته بودن.


اودو گفت:

آره من یادمه!! کرم‌مگول‌های شیطون!!

کرکی گفت:

من فکر میکنم که شاید کرم‌مگول‌ها باعث شده باشن که تویینکو برای صبحانه دیر رسیده. باید بریم خونه‌ی تویینکو و ببینیم که چه خبره…

همه‌ی اونا فکر کردن که این ایده‌ی خیلی خوبیه!!

کرکی گفت:

اودو تو اینجا بمون که اگر تویینکو برگشت، تنها نباشه!!

کرکی، گلوب، کوکو و بیپو به سمت پایین کوه گیلی‌حبابی حرکت کردن و خیلی زود به جنگل نرمالو رسیدن.


کوکو گفت:

تویینکو وقتی میخواد بره خونه، همیشه از این سمت میاد!!

همه‌ی اونا دور و بر جنگلو نگاه کردن ولی تویینکو رو هیچ جایی ندیدن!!

کرکی فکر کرد و یک ایده‌ی عالی به ذهنش رسید.

کرکی گفت:

بیپو، می‌تونی تو هوا پرواز کنی و ببینی که تویینکو رو از بالا پیدا میکنی یا نه؟؟


بیپو گفت:

بیز بیز بیز!!!

همه‌ی گوگولی مگولی‌ها به بیپو نگاه میکردن که داشت توی همه‌ی جهات پرواز میکرد تا تویینکو رو پیدا بکنه!!


سرانجام، بیپو خسته روی زمین فرود اومد و گفت:

بیز بییییز بیز بیییز!!!

کرکی گفت:

آهان متوجه شدم. تو نمیتونی اونقدر بالا پرواز کنی که پشت پشمکای قارچی رو ببینی. اشکال نداره. دنبال من بیا. من یک نقشه‌ی بهتر دارم.

روکو بقیه‌‌ی گوگولی مگولی‌ها رو را به بزرگترین و بلندترین پشمک قارچی در کل جنگل نرمالو هدایت کرد. یک در کوچولو توی پشمک قارچی بود که با یک فشار کوچیک باز شد.

همه از در رفتن داخل و جلوی اونا چند پله بود.


به این پله‌ها، پله‌های وزغ میگن. وقتی رو پله‌ها راه میرید، صدای قور قور میدن و جیر جیر میکنن!!

کرکی، گلوب و کوکو داخل پشمک قارچی بالا و بالاتر رفتن، و همینطور که بالاتر میرفتن، پله‌های وزغ صدای خنده‌داری میدادن. گلوب فکر میکرد که این خنده‌دارترین صدای دنیاست و با هر قدمی که برمیداشت، قاه قاه میخندید!!


سرانجام اونا با هم به بالای برج پشمک قارچی رسیدن!!

کرکی گفت:

ما خیلی اومدیم بالا!! مگه نه؟؟

گلوب گفت:

بله!! الان میتونیم بالای تموم پشمکای قارچی جنگل رو ببینیم!! صبر کنید!! من دارم یه چیز صورتی پشمالو با پاهای خیلی بلند میبینم!!


روکو فریاد زد:

هووورااا!! ما الان میدونیم که تویینکو کجاست!! بیایین بریم پایین!!

اونا از داخل پشمک قارچی پایین رفتن!! وقتی که پایین میرفتن پله‌های وزغی صداهای خنده‌دار میدادن و گلوب هار هار میخندید!!


بیپو دم در منتظر اونا بود!!

گلوب گفت:

بیپو یه خبر خوب!! ما میدونیم تویینکو کجاست!!

همه راه افتادن و خیلی زود به تویینکو رسیدن که روی زمین نشسته بود!!

کوکو پرسید:

چی شده تویینکو؟؟ چرا اینجا نشستی؟؟

تویینکو گفت:


خب، من طبق معمول داشتم توی راه کافه، بپر بپر میکردم و منتظر بودم که گوگول‌کیکمو توی کافه بخورم که یک دفعه زمین خوردم. یک دقیقه راه روشن بود و لحظه‌ی من خوردم زمین!!! و بعد دیدم که افتادم توی این مرداب گیلی ویلی بد بوی قدیمی!! این همش به خاطر اینه که من پاهام اینقدر بلنده!!


کوکو گفت:

به نظر من کار کرم‌مگول هاست!! اونها همه جا هستن و همش سر به سر گوگولی مگولی‌ها میذارن!!


البته ممکنه فقط پاهای بلند تویینکو باعث شده بود اون توی مرداب گیلی ویلی بیوفته یا شایدم کار کرم‌مگول‌ها بوده!!! هیچکس نمیدونه!!!


روکو گفت:

بیا تویینکو، بذار بهت کمک کنیم از مرداب بیای بیرون و بریم به کافه گوگول. اونجا باید همه چیز رو برامون تعریف کنی!!! شرط میبندم که هممون حسابی گرسنه‌ایم!!


گلوب گفت:

معلومه که هستیم!!!


همشون دست دراز کردن و دست تویینکو رو گرفتن و از مرداب آوردنش بیرون!!

خیلی زود اونا به کافه گوگول برگشتن و اودو رو دیدن که اونجا منتظرشون نشسته.

توینکو گفت:

من خیلی خوش شانسم مگه نه؟؟ اگر شما نمیومدید من توی مرداب گیلی ویلی میموندم و بوی تخم مرغ گندیده میگرفتم!! خیلی ممنونم که اومدید و منو پیدا کردید!!

روکو گفت:

دوست‌ها برای همین وقت‌ها هستن دیگه!!!

3.7/5 - (3 امتیاز)

مطالب مرتبط

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها