داستان کودکانه گوگولی‌ مگولی‌ها – قسمت دوم

داستان کودکانه گوگولی‌ مگولی‌ها - قسمت دوم

خب خب!! قسمت قبل تا کجا براتون تعریف کرده بودم؟؟ براتون گفتم که یک جایی خیلی دورتر از سیاره‌ی زمین، در عمیق‌ترین و تاریک‌ترین نقطه‌ی فضا، سیاره‌ی بامز‌ه‌ای به اسم گوگول وجود داشت. توی این سیاره مهربون‌ترین موجودات فضایی عالم زندگی میکردن که اسمشون گوگولی مگولی بود!!

براتون تعریف کردم که توی کافه‌گوگول، کرکی و بهترین دوستاش یعنی گلوب، کوکو، اودو، بیپو و تویینکو تازه صبحانه‌ی مورد علاقشون یعنی گوگول‌کیک رو خورده بودن!!


گلوب براشون تعریف کرده بود که اون روز صبح، با یک خمیازه‌ی گنده‌ی مگولی، تموم کارامل بنفش حمومش رو بلعیده و دیگه چیزی برای حمام فردا نداره!!

تویینکو با غر و لند گفت:

گلوب!! تو واقعا یک گوگولی مگولی نادون و شکمویی که کل کارامل حمومت رو خوردی!! آخه کدوم گوگولی مگولی عاقلی این کارو میکنه؟؟

گلوب پاسخ داد:

بله تو درست میگی؟ اما تو میگی من چی کار کنم؟؟ وقتی یک خمیازه‌ی مگولی دارم، حتما باید خمیازه بکشم!! و خمیازه‌ی مگولی باعث میشه که من همه چیز رو ببلعم!! و الان دیگه برای فردا کارامل حمام ندارم!!

کوکو پرسید:

و این یعنی تو باید امروز به غار سطلی بری؟

تویینکو پرسید:

و دریاچه‌ی کارامل؟؟


کرکی گفت:

بله درسته. و ما همین الان باید راه بیوفتیم!! گلوب سریع بلند شو تا با هم به اونجا بریم!!

گلوب و کرکی از کافه بیرون رفتن و از کوه گیلی‌حبابی رفتن پایین.

گلوب از کرکی پرسید:

کرکی، غار سطلی خیلی دوره؟؟

کرکی جواب داد:

خب… یکم بیشتر از خیلی دوره!!

گلوب پرسید:

به نظرت زود به اونجا میرسیم؟؟ چون من واقعا خوابالو هستم!!

کرکی گفت:

اوه بله. ولی یادت که نرفته!! ما اول باید از جنگل نرمالو عبور کنیم!!


اوه کوچولوها!! منو ببخشید! من یادم رفت که به شما بگم! جنگل نرمالو پر از پشمکای قارچی نرمالوعه که اگر اونا رو بخورید، بعضی وقتا شروع میکنید به سوت زدن!! بعضی وقتا هم زبونتون زرد و دندون‌هاتون نارنجی میشه!!

بعضی‌ها میگن که جنگل نرمالو پره از کرم‌مگول‌ها!! اونا میتونن شبیه یک سایه یا شبیه یک منگوله‌ی چمنی باشن!! اصلا بذارید اینجوری بهتون بگم!! شما اگه یک کرم‌مگول ببینید حتما میفهمید!! اونا شیطون‌ترین و ناقلاترین موجودات روی سیاره‌ی مگول هستن!!


کرکی گفت:

گلوب، اصلا نگران کرم‌مگول‌ها نباش!! اگر کنار هم بمونیم اصلا مشکلی برامون پیش نمیاد!!

درست در همون لحظه اونا به جنگل نرمالو رسیدن!!

گلوب یک توده‌ی علف با مزه دید که دبا باد تکون میخورد. از کرکی پرسید:

کرکی، آیا این یک کرم‌مگول شیطونه؟؟

کرکی جواب داد:

بله، ولی این فقط موهای اونه!! بعضی از کرم‌مگول‌ها زیر زمین زندگی میکنن و فقط موهاشون از زمین میاد بیرون!! راستی امروز اصلا از این پشمکای قارچی نخوریا!! دندونات نارنجی میشه!!


گلوب گفت:

اوه، خیلی حیف شد چون من واقعا گرسنمه!! و تازه این کرم‌مگول گنده رو چیکارش کنیم؟؟

کرکی گفت:

اصلا نگران نباش!! بیا دست همو بگیریم و یک نفس عمیق بکشیم. بعدش آروم شروع میکنیم به حرکت کردن!!

اونا خیلی زود از جنگل نرمالو رد شدن و چشمشون به یک تپه‌ی بزرگ افتاد که داخلش یک سوراخ دقیقا به اندازه‌ی یک گوگولی مگولی وجود داشت!!

گلوب فریاد زد:


هورراااا!! تو خیلی کارت درسته کرکی!! ما اصلا به یک کرم‌مگول هم برخورد نکردیم!!

کرکی گفت:

زود باش!! حالا از این راه باید بریم به غار سطلی!!

اون‌ها با عجله به سمت غار رفتن. هوا کاملاً تاریک شده بود و اونا میتونستن صدای تلق و تولوق سطل‌هایی رو بشنون که همشون از سقف غار آویزون شده بودند.


کرکی یک سطل رو پایین آورد و از گلوب پرسید:

این یکی رو دوست داری؟

گلوب پاسخ داد:

به نظرم این خیلی کوچیکه!!

کرکی یکی دیگه رو پایین آورد و پرسید:

این یکی چی؟

گلوب پاسخ داد:


نه نه. هنوز خیلی کوچیکه!!

همینطور که کرکی داشت دنبال یک سطل خوب میگشت، یک سطل با صدای بلندی از سقف غار کنده شد و افتاد روی سر گلوب!!

گلوب با تعجب گفت:

وااای!! پناه بر برگ‌های بوگندوی گیلی ویلی!!

روکو ناگهان با دیدن گلوب شروع کرد به بلند بلند خندیدن!! چون گلوب با یک سطل گنده روی سرش داشت با خوشحالی و سرخوشی میرقصید!!

کرکی قاه قاه میخندید.


گلوب گفت:

داری به من میخندی؟؟

کرکی گفت:

من واقعا قصد نداشتم که تو رو مسخره کنم ولی کارت خیلی بامزه و خنده داره!!

گلو خندید و گفت:

آره خودمم فکر میکنم که خیلی بامزه بود!! کاش میتونستم که خودمو ببینم!!

کرکی سطل رو از روی سر گلوب برداشت و گفت:

این سطل به اندازه‌ی کافی بزرگ هست؟

گلوب گفت:

عالیه!! من عاشقشم!!

کرکی پرسید:

ای وای!! من فراموش کردم که بعدش باید چیکار کنیم!! میشه بهم بگی؟؟

گلوب خندید و گفت:

یادت میاد؟؟ باید کارامل حمام پیدا کنیم!!

کرکی پاسخ داد:

اوه بله!! دریاچه‌ی کارامل باید بک جایی همین دور و برا باشه!!

الان دیگه چشمای اونا به تاریکی غار عادت کرده بود. اونا میتونستن بوی خوش کارامل حمام رو توی هوا حس کنن!!

کرکی گفت:

گلوب!! خیلی زود ما مبتونیم سطلت پر از کارامل حمام بکنیم!! فقط دنبال این بوی خوب حرکت کن تا دریاچه رو پیدا کنیم!!

گلوب بو کشید و بوکشید و دنبال بو حرکت کرد. چیزی نگذشت که اون جلوی چشماشون ظاهر شد!! بله!! اونا به دریاچه‌ی کارامل رسیده بودن!! وای اونا خوش شانس‌ترین گوگولی مگولی‌های سیاره‌ی گوگول بودن!! چون رنگ دریاچه اون روز بنفش بود!!


کرکی گفت:

حسابی شانس آوردیم. حالا زود باش و قبل از این که رنگ دریاچه تغییر بکنه، سطلتو پر از کارامل کن!!

گلوب سطل خودش رو در کارامل بنفش خوش عطر فرو کرد و اون رو تا لبه پر کرد.


گلوب گفت:

این خیلی سنگینه!! من نمیتونم بلندش کنم!!

کرکی گفت:

من بهت کمک میکنم تا با هم اونو برداریم و ببریم!!

اونا با هم سطل رو برداشتن و زیر نور آفتاب از جنگل نرمالو گذشتن و خیلی زود دوباره به کافه‌گوگول برگشتن.


دوستاشون یعنی کوکو، اودو، بیپو و تویینکو منتظر اونا توی کافه نشسته بودن.


تویینکو پرسید:

سطل پیدا کردین یا نه؟

کوکو داد زد:

و کارامل چطور؟

گلوب و کرکی سطل کارامل بنفش خودشون رو بالا گرفتن، به همدیگه نگاه کردن و قاه قاه خندیدن.

گلوب با خنده گفت:

راستش تویینکو، این سطل بود که منو پیدا کرد!!

5/5 - (3 امتیاز)

مطالب مرتبط

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها