قصه کودکانه سایمون بد بو!

smelly-simha-story-1

سایمون، توله شیر کوچولو، توی آفتاب روی سنگ دراز کشیده بود و کش و قوس میومد! اون با خودش گفت:

عجب روز خوبی بود! دنبال اون مرغابی‌ها دویدن خیلی خیلی حال داد!

مامان شیره قدم زنان به سمت سایمون اومد و با دماغ نرمش اونو بو کرد و بعد گفت:

سایمون پسرم! بلند شو! وقتشه که بری توی اون گودال آب و حموم کنی!

smelly-simha-story-2

سایمون خمیازه کشید و با غر و لند گفت:

حمام؟! ولی مامان من که تمیز به نظر میرسم! تازه همه‌ی مامان‌ها توی جنگل توله‌هاشون رو لیس میزنن تا تمیز بشن! مثل تو که هفته پیش این کار رو کردی! پس برای چی باید برم حموم؟

smelly-simha-story-3

مامان شیره گفت:

برای این که من نمیتونم تموم حشره‌ها رو با لیس زدن بردارم! اونا اون قدر زیادن که میتونن تو رو مریض و بد بو کنن!

سایمون که داشت دور خودش میگشت و به دمش نگاه میکرد، گفت:

اصلا! این نمیتونه واقعیت داشته باشه! من که چیزی نمیبینم!

smelly-simha-story-4

مامان شیره گفت:

تازه! پشم تو اون قدر گرم و نرم و راحته که یک حشره میتونه اون جا برای خودش مهمونی راه بندازه و دوستاش رو هم دعوت بکنه!

smelly-simha-story-5

جیلی و جولی، که دوتا برادر حشره بودن، اون بالا، روی گوش سایمون نشسته بودن!

اونا وقتی سایمون داشت سرش رو توی گودال گل تکون میداد، پریده بودن توی گوشش!

جیلی با خنده گفت:

ها ها! سایمون فکر میکنه که هیچ حشره‌ای توی بدنش نیست! بزن قدش داداشی!

اونا زدن قدش و بعد هم هار هار خندیدن!

جولی گفت:

بچه‌ها! دوست‌های حشره‌ای خوبم! راحت و آسوده این جا بمونید! این توله شیر کوچولو، قصد نداره حالا حالاها بره حموم!

smelly-simha-story-6

‌وسطای ظهر بود و جیلی و جولی با تموم دوست‌هاشون، یه مهمونی حسابی تو موهای گوش سایمون به راه انداخته بودن! سایمون اون موقع داشت با دوست‌هاش توی گل‌های خنک قل میخورد و چیزی متوجه نشد!

smelly-simha-story-7

امااااا….

وقتی شب شد، سایمون احساس عجیبی بهش دست داد!

smelly-simha-story-8

گوش سایمون حسابی میخارید!

اون شروع کرد به خاروندن گوشش! اما هیچ فایده‌ای نداشت! اون کل پنجه‌ی دستشو کرد توی گوشش و گوشش رو کشید و خاروند! اما باز هم گوشش حسابی میخارید!

سایمون اون یکی پنجه‌اش رو هم کرد توی گوشش!

smelly-simha-story-9

جیلی حسابی خوشحال بود! این خاروندن‌ها و کشیدن‌های سایمون داشت یک عالمه جرم و کثیفی بیشتر رو میاورد توی گوش سایمون! جیلی دهنش رو باز کرد و یک گاز گنده زد! سایمون از جا پرید!

smelly-simha-story-10

سایمون داد زد:

مامااااان! مااااماااان! یه چیزی منو گاز گرفت! من مطمئنم یه چیزی منو گاز گرفتتتت!

جیلی و جولی داشتن حسابی لذت میبردن! اونا توی جرم و کثیفی شیرجه میزدن و شنا میکردن! این مثل یه بهشت برای حشره‌ها بود! اونا هر چیزی که توی بدن سایمون میدیدن رو گاز میزدن! شکشم اونا پر از جرم شده بود! ولی اونا ویز ویز میکردن و باز هم گاز میگرفتن!

smelly-simha-story-11

سایمون خسته شده بود! اون نشست روی زمین! کل موهاش از کثیفی قهوه‌ای تیره و سیاه شده بود! و تازه پوست تنشم از بس که خودش رو خارونده بود، قرمز شده بود!

و بعد، بوی بدی هم از بدن سایمون بلند شد!

برادرهای سایمون به سمتش دویدن تا باهاش بازی کنن اما با فاصله ازش ایستادن! اونا شروع کردن دماغشون رو تکون دادن و بو کشیدن تا این که یکی از اونا گفت:

اه اه! سایمون! تو خیلی بو میدی!

smelly-simha-story-12

سایمون میخواست به سمت آب بدوه و حموم کنه اما مامان شیره گفت:

نه سایمون! الان نوبت ما نیست! الان نوبت کفتارهاست که توی چاله‌ی آب باشن! اونا خطرناکن و ممکنه تو رو بخورن!

smelly-simha-story-13

سایمون با ناله گفت:

اما مامان! این حشره‌ها دارن منو دیوونه میکنن! حتما به جز حموم کردن یک راه دیگه هم هست که این حشره‌های مزاحم دست از سر من بردارن!

مامان شیره گفت:

نه عزیزم! هیچ راه دیگه‌ای جز یه حموم با آب تمیز و یک لیف درست و حسابی نیست! سعی کن امشب کمی بخوابی! فردا صبح کفتارها حتما میرن و من بهت کمک میکنم تا حموم کنی و لیف بزنی!

سایمون شب خیلی بدی داشت! اون مجبور شد بیرون از غار بخوابه چون بوی بدش همرو اذیت میکرد! اون چرخید و غلت زد! اما اون قدر بدنش میخارید که نتونست بخوابه!

smelly-simha-story-14

صبح خیلی زود، سایمون از خواب بیدار شد و با خودش گفت:

کفتارهای باشن یا نباشن! من باید امروز حموم کنم! من باید لیف بزنم! من دیگه نباید بخارم!

و بعد به سمت چاله‌ی آب به راه افتاد!

توی راه سایمون دید که پرنده‌ها وقتی اون رد میشه، دست از غذا خوردن و بازی کردن بر میدارن، خیلی سریع نوکشون رو میبندن و بال بال زنون فرار میکنن!

جوجه گنجشک گفت:

اه سایمون! چه بوی چندش آوری میدی! یه دوش بگیر!

سایمون که از خجالت قرمز شده بود، گفت:

دارم میرم دیگه! دارم میرم حموم!

smelly-simha-story-15

ناگهان از پشت یک درخت، یک کفتار زیرک پرید جلوی سایمون و گفت:

آها! خودشه! بالاخره صبحانه از راه رسید!

ولی ناگهان بوی بدی به مشامش رسید! اون جلوی دماغش رو گرفت و گفت:

اه اه! توله شیر بوگندو! من که نمیتونم تو رو بخورم! حتما دلم درد میگیره!

و بعد کفتار برگشت و فرار کرد! پرنده‌ها تا این صحنه رو دیدن، زدن زیر خنده! سایمون شروع کرد به دویدن و هر چقدر که میتونست تند دوید و دوید!

smelly-simha-story-16

و بالاخره سایمون به چاله‌ی آب رسید. سایمون حتی با نگاه کردن به آب خنک حس بهتری پیدا کرد! سایمون دوید و توی آب شیرجه زد!

شااالاپپپپ!

سایمون چند ثانیه نفسش رو زیر آب نگه داشت! این مثل یه بازی باحال برای سایمون بود! آب خنک از توی موهاش رد میشد و لبخند روی لبش می‌آورد! واقعا حموم کردن حس خوبی داشت!

smelly-simha-story-17

سایمون پرید بالا و پرید پایین! اون توی آب به هر طرفی قل خورد و غلت زد! اون کلی موج بزرگ با دست و پاهاش درست کرد!

تموم توله شیرهای دیگه که دوست‌های سایمون بودن هم توی آب پریدن و شروع کردن به بازی کردن! همه‌ی اونا حسابی تمیز شدن و از شر تموم حشره‌های توی موهاشون خلاص شدن!

مامان شیره برای سایمون حسابی لیف کشید! جیلی و جولی و بقیه‌ی دوست‌هاشون از توی موهای سایمون افتادن بیرون! مهمونی جیلی و جولی تموم شده بود!

جیلی همینطور که داشت توی آب غرق میشد، داد زد:

وااااااای! آآآآآآب! نههههه! من موهای کثیف و شلخته میخواااام!

جولی گفت:

من دلم برای اون موهای کثیف حسابی تنگ میشه!

و بعد موج آب اون رو انداخت روی شن‌های ساحل!

smelly-simha-story-18

از اون روز به بعد، سایمون توی جنگل حسابی معروف شد! آخه اون توله شیری بود که از بس بو میداد، یک کفتار رو فراری داده بود!

اما از اون روز به بعد، سایمون حسابی حواسش بود که هیچوقت دیگه از زیر حموم کردن در نره!

smelly-simha-story-19
2.4/5 - (5 امتیاز)

مطالب مرتبط

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها