داستان کودکانه رامپل استیکس، جن کوچولو

داستان کودکانه رامپل استیکس، جن کوچولو

روزی روزگاری بر فراز یک تپه بلند، یک قلعه طلایی قرار داشت. قلعه و تمام وسایل اون از طلای خالص بیست و چهار عیار ساخته شده بود. حتی خندق اطراف قلعه هم پر از طلای مایع بود که شکوهمندترین قوهای طلایی دنیا روی آن شنا می کردن.

توی این قلعه یک ملکه زندگی می کرد که زنی حریص و وحشی بود. تمام پادشاهی از این ملکه نفرت داشتن. البته این اصلا تعجب آور نیست چون این ملکه فقط به طلای گرو قیمتش اهمتیت میداد!!

یک روز صبح، در تالار ملکه به صدا درومد.

او فریاد زد:

وارد شوید!


یک پسر خدمتکار لاغر با یک طومار بزرگ وارد شد. طومار را باز کرد و شروع کرد به خوندن.


اون گفت:

پیامی از معدن رسیده خانم!

سپس مکثی کرد و با حالتی عصبی این پا و اون پا کرد!!


ملکه با بی حوصلگی به اون خیره شد و با صدای بلندی فریاد زد:

بدو دیگه پسر. حرف بزن!! حوصلمو سر بردی!!

پسرک گفت:


اممم خب، توی این پیان نوشته که تموم طلاها از بین رفته، خانم.

پسرک طومار رو چرخوند تا به ملکه نشون بده.


ملکه فریاد زد:

نه نه!! این امکان ندارهههه!!!

اما حقیقت داشت!.
تموم طلاهای پادشاهی از بین رفته بود. ذخایر خالی بود و معادن هم خالی شده بودن. حتی یک مثقال طلا باقی نمونده بود و ملکه خیلی خیلی عصبانی و خشمگین بود.
او تشکیل یک جلسه داد که هر مرد، زن و کودکی از سراسر پادشاهی مجبور بودن در اون شرکت کنن!!
در روز جلسه، همه بیرون دروازه های طلایی قلعه در انتظار ورود ملکه جمع شدن.
ناگهان صدای شیپور به صدا درومد.


صدای کلفتی فریاد زد:

همه به احترام ملکه از جاتون بلند بشید!!!

ملکه جلو رفت و فریاد زد:

ما به طلا نیاز داریم! و من تا زمانی که کسی پیدا نشه که برای من طلا پیدا کنه، دست بردار نیستم!!


او به مرد جوانی در میان جمعیت اشاره کرد و گفت:


تو! تو میتونی برای من طلا بیاری؟؟

مرد با ترس و لرز جواب داد:


اوه نه خانم! من فقط یه پسر فقیر نانوا هستم! من هیچ طلایی ندارم!!

ملکه با عصبانیت جیغ زد:

این خائن رو تبعید کنید!!

سه نگهبان زره پوش مرد رو گرفتن و اونو تا سیاه چال‌های قلعه کشون کشون بردن!!

این بار ملکه به زن جوانی اشاره کرد و گفت:


تو چی؟ تو میتونی برای من طلای زیبا و گرانبها بیاری؟

دخترک جواب داد:


وای نه خانم! من فقط یه دختر هیزم شکن فقیرم!!

بدون لحظه‌ای درنگ، ملکه فریاد زد:

این دختر گستاخ رو به سیاه چاله بندازید!!

و نگهبانان زره پوش اونو دستگیر کردن و با سرعت به سمت سیاه چاله‌های تاریک قصر بردن!!

مردم واقعا وحشت کرده بودن و استرس داشتن. مردم با عصبانیت به اطراف نگاه می کردن. معلوم شده بود که این ملکه بی رحم و حریص برای به دست آوردن طلای گرانبهای خودش دست به هرکاری میزنه!!


این بار ملکه که به وضوح بی قرار شده بود، به پسر جوونی که کنار والدینش ایستاده بود اشاره کرد و فریاد زد:


تو پسرک!!

بله خانم؟


پدر و مادر پسرک مضطرب شده بودن چون اونا میدونستن که پسرک حتی یه مثقال طلا هم نداره!!

ملکه گفت:

حرف بزن دیگه. آیا میتونی برای من طلا بیاری؟

خب میدونید خانم. من پسر یه کشاورز هستم و میتونم یه تله کاه رو به طلا تبدیل کنم!!

ملکه نگهبانان را احضار کرد و فریاد زد:


این پسر رو در انبار حبس کنید. اون باید تا طلوع آفتاب تموم کاه منو به طلا تبدیل کنه، وگرنه برای همیشه به سیاه چال تبعید خواهد شد!


نگهبانان پسرک رو گرفتن و به داخل انبار انداختن و در رو پشت سرش کوبیدن. سپس در رو با زنجیر و قفل محکمی بستن تا پسرک نتونه فرار کنه!!
هوا تاریک شد. پسر روی کاه‌ها نشست و سرش رو توی دستش گرفت!!

او با صدای بلند آه کشید و گفت:

وای، حالا من باید چیکار کنم؟ من فقط میخواستم از سیاه چال نجات پیدا کنم. من که بلد نیستم کاه رو به طلا تبدیل کنم!!


پسرک تو همین فکرا بود که ناگهان اتفاق خیلی عجیبی افتاد!! نور بزرگی پدید اومد و جن کوچکی ظاهر شد!!

جن گفت:

من می تونم.


پسر جواب داد:

میتونی چیکار کنی؟؟

من میتونم کاه رو به طلا تبدیل کنم و تو رو از زندگی پر درد و رنج در سیاه چال ها نجات بدم.


پسر لبخند زد.


جن ادامه داد:

با این حال، این کار بهایی داره. طلا برای من ارزشی نداره ولی تو پسرک، تو خیلی برای من ارزش داری. در ازای نجات دادن جونت، من تو رو به بردگی میگیرم!!

پسر که چاره‌ی دیگه‌ای نداشت، با اکراه قبول کرد.

جن گفت:

خیلی خب.


و با تکون دادن انگشتان ریزش، یک ماشین بافندگی ظاهر شد. جن نشست و شروع کرد به چرخوندن ماشین!!

جن روی قول خودش بود و کاه رو طلا تبدیل کرد!!

با طلوع آفتاب تموم کاه‌های انبار از بین رفت و به جای اونا، یک تپه‌ی بزرگ طلا به وجود اومد. طلاها بیشتر از همه‌ی طلاهایی بود که توی معدن‌ها وجود داشت!!


پسرک شروع کرد به گریه کردن.


من تو رو از سیاه چاله های شیطانی ملکه نجات دادم! چرا اینقدر اشک میریزی و گریه میکنی؟؟


پسر هق هق گریه کرد و گفت

من گریه می کنم، چون الان دیگه برده تو میشم و دیگه خانواده‌ام رو نمیبینم. اونا به شدت منو دوست دارن و من نمیتونم زندگی خودم رو بدون اونا تصور کنم.


با شنیدن این، جن برای یک لحظه به پسر ترحم کرد و با لبخندی ترسناک گفت:


بهت میگم چیه. تا طلوع آفتاب بهت فرصت میدم تا اسم من رو حدس بزنی و اگر این کار رو کردی، من هم از تو میگذرم. حالا برو یش خانوادت و فردا صبح بیا کنار کلبه‌ی من توی جنگل!!

پسرک بلافاصله به خانه برگشت.
پدر و مادرش او از دیدن او خیلی خوشحال شدند و البته خیلی هم تعجب کردن!!


مادرش در حالی که در مزرعه رو به روی تنها پسرش باز کرد، فریاد زد:

چطور ممکنه؟؟ تو چیکار کردی؟؟

پدرش با چشمانی پر از اشک گفت:

«اوه پسر عزیزم، ما انتظار نداشتیم دوباره تو رو ببینیم. تو به ملکه دروغ گفتی؟ تو که طلا نداشتی. چطور ممکنه که تو تونسته باشی به خونه برگردی؟؟؟


پسر همه‌ی داستان رو برای پدر و مادرش تعریف کرد. پدر و مادرش دور میز نشسته بودن و با دهن باز به پسرک گوش میدادن!!
بعد از اینکه حرف‌های پسرک تموم شد، همه سکوت کردن.


سپس پدرش گفت:
پسرم من کلبه‌ای که ازش صحبت میکنی رو میشناسم. این کلبه بالا جنگل قرار داره. ما تا تاریک شدن هوا صبر میکنیم، به داخل جنگل میریم و دنبال سرنخ میگردیم تا بتونیم اسم این جن جادویی رو پیدا کینم!!

بالاخره هوا تاریک شد. اونا با یک شمع از مزرعه به سمت جنگل حرکت کردن.

با نور یک شمع، آنها راه خود را در سراسر مزرعه، از دروازه بالا و به داخل جنگل طی کردند. اونا رفتن و رفتن تا به یه زمین مسطح رسیدن و توقف کردن.

در مقابل اونا یک کلبه سفید کوچک قرار داشت که دود از دودکشش بیرون میومد. درون کلبه آتشی سوزان قرار داشت که جن روبروی آن ایستاده بود.
اونا از پنجره به داخل کلبه نگاه کردن.
جن که پشتش به پنجره بود با خوشحالی روی سازش می کوبید و این آهنگ رو میخوند:

این پسر اصلا موفق نمیشه

که اسم منو حدس بزنه و آزاد بشه

اوه که چقدر کارش سخته

چون اسم من رامپل استیکسه

با شنیدن این حرف پسرک و خانواده‌اش خوشحال شدن. اونا دست به دست هم به خانه برگشتن، سپس به رختخواب رفتن و منتظر طلوع آفتاب موندن.
صبح روز بعد پسرک به کلبه‌ی جن کوچولو رفت و در زد.


جن گفت:

بیا داخل.


پسر وارد شد و روی صندلی روبروی جن نشست.


جن ادامه داد:

حالا می‌خوای اسم من رو حدس بزنی؟


پسر که نمیخواست سریع دست خودشو رو کنه با تعجب گفت:

اسپیدل ویک؟

جن فریاد زد:

هههه…اسپیدل ویک اسم من نیست! ‘دوباره حدس بزن!


پسر که تظاهر میکرد چیزی نمیدونه گفت:

اوه…خب، گلدسپین چطور؟


جن فریاد زد:

هههه… گلدسپین اسم من نیست! دوباره حدس بزن!


پسر به آرامی به جلو خم شد و با لبخندی دلنشین گفت:

رامپل استیکس چطور؟


جن از ناراحتی فریاد زد:
غیرممکنه، فقط مادرم نام من رو می‌دونه. این امکان نداره، اصلا نمیشه!!


اتفاقی که بعدش افتاد خیلی ناراحت کننده و وحشتناک بود. جن از شدت عصبانیت دستشو روی موهاش گذاشت و اونقدر کشید که به دو قسمت مساوی تقسیم شد!!

پسرک چیزی که میدید رو باور نمیکرد!!

حالا در مقابل او دو جن یکسان ایستاده بودن. یکی از جن‌ها به دیگری اشاره کرد و گفت:


تو باید الان برده من باشی!


اون یکی فریاد زد:

نه اصلا!! این تویی که باید برده‌ی من باشی!!

درگیری شدیدی بین دو جن در گرفت. در میان این هیاهو پسرک به آرومی از در بیرون رفت و از جنگل به طرف خانه رفت.

حتما خوشحال میشید که من بگم پسرک در نهایت برده‌ی هیچکدون از جن‌ها نشد. اون به سلامت به آغوش خانواده بازگشت و اونا زندگی طولانی و مرفهی در کنار هم گذروندن.
از طرف دیگه جن‌ها دیگه هیچوقت دیده نشدن و از اون روز به بعد همه میگن که اون کلبه‌ی کوچیک سفید، خالی مونده!!

4/5 - (3 امتیاز)

مطالب مرتبط

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها