آخرین قطرهٔ شیر
روزی روزگاری، در روستایی میان تپههای سبز و کوهی بلند، پسری به نام جک با مادرش زندگی میکرد. خانهشان کلبهای کوچک و کهنه بود و پدر جک سالها پیش از دنیا رفته بود.
لباسهایشان وصلهدار و کف کفشهایشان نازک و ساییده بود. بعضی شبها هم غذای چندانی برای خوردن نداشتند. تنها دارایی باارزششان، گاو قهوهای آرامی بود.
جک هر روز، پیش از طلوع خورشید، شیر گاو را میدوشید و یک کوزه شیر به مغازهٔ روستا میبرد. مغازهدار چند سکه به او میداد تا نان و سیبزمینی بخرد.
تقریباً چیزی از پول باقی نمیماند، اما با همین شیر، جک و مادرش گرسنه نمیماندند.
تا اینکه زمستانی سخت از راه رسید.
باد سرد در دره میپیچید و برف همهٔ مزرعهها را پوشانده بود. وقت آمدن بهار هم که شد، زمین همچنان یخزده ماند. نه علف تازهای میرویید و نه علوفهٔ زیادی در آغل مانده بود.
گاو کمکم لاغر شد. هر روز شیر کمتری میداد تا اینکه یک روز، سطل جک خالی ماند.

جک با عجله به کلبه برگشت.
«مامان، گاومون شیر نمیده. حتی یک قطره!»
مادر نگاهی به آغل انداخت.
«میترسیدم همین بشه.»
«حالا چی کار کنیم؟»
مادر کمی ساکت ماند و بعد دست جک را گرفت.
«باید ببریش بازار. دیگه پولی نداریم براش علوفه بخریم. خودمون هم غذا لازم داریم.»
«یعنی بفروشمش؟»
«چارهای نداریم، جک. کسی رو پیدا کن که بتونه خوب ازش مراقبت کنه. حواست باشه به قیمت خوبی بفروشیش.»
جک به آغل برگشت و سر گاو را نوازش کرد. از وقتی یادش میآمد، هر روز به او رسیدگی کرده بود. گاو پوزهٔ گرمش را به دست جک مالید؛ انگار منتظر یک لقمه علوفه بود.
جک آهسته گفت: «بیا بریم.»
طنابی دور گردن گاو انداخت و راه افتاد. کیسهٔ پارچهای خالیاش را هم روی دوش داشت تا با پول گاو، خوراکی بخرد و در آن بگذارد.
سه لوبیای سحرآمیز
هنوز راه زیادی نرفته بود که به مردی رسید. مرد کلاه حصیری بر سر و پیشبند راهراه آبی و سفید به تن داشت. کیسهٔ سبز کوچکی هم از کمربندش آویزان بود.
پرسید: «داری میری بازار؟»
جک سر تکان داد. «باید گاومون رو بفروشم.»
مرد دور گاو چرخید و از سر تا پایش را نگاه کرد.
«شاید لازم نباشه اینهمه راه تا بازار بری.»
جک که هنوز طناب را در دست داشت، گفت: «مامانم گفته باید به قیمت خوبی بفروشمش.»
مرد لبخند زد. «حتماً! من چیزی دارم که از چند تا سکه خیلی بیشتر میارزه.»
نگاهی به دو طرف جاده انداخت و کیسهٔ سبز را باز کرد. داخلش سه دانه لوبیای کوچک و صاف بود.

جک به آنها خیره شد. «لوبیا؟»
مرد آهسته گفت: «لوبیای سحرآمیز.»
«ولی اینها که شبیه لوبیاهای معمولیان.»
«از ظاهرشون نمیشه فهمید. این لوبیاها میتونن زندگی تو و مادرت رو عوض کنن.»
جک به قفسههای خالی خانه فکر کرد. با چند سکه میشد غذا خرید، ولی آن غذا هم زود تمام میشد. اگر لوبیاها واقعاً سحرآمیز بودند، شاید مادر دیگر هیچوقت نگران شام شب نمیشد.
چند لحظهٔ دیگر به لوبیاها نگاه کرد.
«باشه، قبول.»
طناب گاو را به مرد داد و لوبیاها را گرفت. بعد مشتش را بست و بهسرعت راه خانه را پیش گرفت.
از در که وارد شد، صدا زد: «مامان! ببین بهجای گاومون چی گرفتم!»
مادر برگشت. «چقدر بهت دادن؟»
جک مشتش را باز کرد.
«سه تا لوبیای سحرآمیز!»
نگاه مادر از لوبیاها به کیسهٔ خالی جک افتاد.
«گاومون رو با سه تا لوبیا عوض کردی؟»
«اون مرد گفت اینها زندگیمون رو عوض میکنن!»
مادر روی صندلی نشست. «آه، جک! ما پول لازم داشتیم که غذا بخریم.»
جک به لوبیاهای کف دستش نگاه کرد. نه میدرخشیدند و نه نور عجیبی داشتند. فقط سه دانه لوبیای کوچک و معمولی بودند.
«فکر کردم کمکمون میکنن. ببخشید.»
مادر دستش را روی پیشانی کشید.
«کمی برو توی اتاقت. باید فکر کنم.»
جک کیسه را کنار در گذاشت و از پلهها بالا رفت. روی تخت نشست و لوبیاها را کف دستش غلتاند.
گاو را از دست داده بودند و تمام چیزی که جک آورده بود، همین سه دانه بود.
زیر لب گفت: «چرا حرفش رو باور کردم؟»
به طرف پنجره رفت و لوبیاها را در باغچه پرت کرد. بعد روی تخت دراز کشید و به صدای رفتوآمد مادر در طبقهٔ پایین گوش داد.
آن شب آخرین تکههای نان را با هم خوردند. هیچکدام حرف چندانی نزدند. جک به اتاقش برگشت، پتو را دور خودش پیچید و آرزو کرد کاش میشد آن روز را از اول شروع کند.
بوتهای تا بالای ابرها
صبح روز بعد، اتاق به طرز عجیبی تاریک بود.
صدای پرندهها از بیرون میآمد. پس چرا آفتاب به اتاق نمیتابید؟
لنگههای چوبی پنجره را باز کرد و دهانش از تعجب باز ماند.
کنار کلبه، بوتهٔ لوبیای غولپیکری سبز شده بود! ساقههای کلفتش به هم پیچیده بودند و برگهایی به بزرگی پتو، جلوی پنجره سایه انداخته بودند.

جک سرش را بیرون برد و بالا را نگاه کرد. بوته از سقف کلبه گذشته بود، بالاتر از همهٔ خانهها رفته بود و میان ابرها ناپدید میشد.
«پس واقعاً سحرآمیز بودن!»
از پلهها پایین دوید. در اتاق مادر هنوز بسته بود و صدایی نمیآمد. میخواست صدایش بزند، اما نگاهش دوباره به ساقهٔ سبز افتاد.
یعنی آن بالا چه خبر بود؟
کیسهٔ پارچهای را از کنار در برداشت، روی دوشش انداخت و بیرون رفت.
میان ساقههای پیچخورده، جای پاهای محکمی پیدا میشد. جک یکی از ساقهها را گرفت، پایش را روی دیگری گذاشت و بالا رفت.
بالاتر و بالاتر، تا از سقف و دودکش هم گذشت.
کمی بعد، کلبه به کوچکی یک خانهٔ اسباببازی شد. روستا زیر پایش کوچکتر میشد و مه سفید و خنک به صورتش میخورد.
جک باز هم بالا رفت.
بالاخره سرش از ابرها بیرون آمد. با تعجب دید کنار بالاترین قسمت بوته، زمین خشکی وجود دارد! خودش را روی آن کشید و با احتیاط ایستاد.
جادهای پهن از میان مه میگذشت.
چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای نازکی شنید:
«جک!»
راز پری
پری کوچکی کنارش بال میزد. بالهایش در نور کمرنگ برق میزدند.
جک پرسید: «تو از کجا من رو میشناسی؟»
«من پدرت رو میشناختم. خیلی وقته منتظرم باهات حرف بزنم.»
انگشتهای جک دور بند کیسه جمع شد.
«بابام وقتی کوچیک بودم از دنیا رفت.»
پری بهآرامی گفت: «میدونم. ولی مادرت هنوز همهٔ ماجرا رو برات تعریف نکرده.»
جک ساکت شد تا بشنود.
«پدرت مرد ثروتمند و بخشندهای بود. بین گنجهاش یک مرغ طلایی داشت. اون مرغ هر روز صبح یک تخم میذاشت که از طلای خالص بود.»
«یعنی طلای واقعی؟»
پری سر تکان داد.
«یک روز، غول بیرحمی به خانهتون اومد. پدرت رو کشت و گنجهاش رو برد. مادرت تو رو برداشت و فرار کرد، ولی مجبور شد تقریباً همهچیز رو جا بذاره.»
جک سرش را پایین انداخت. چیز زیادی از پدرش یادش نبود، اما حالا بغض راه گلویش را گرفته بود. مدتی هیچ نگفت.
پری کنارش منتظر ماند.
سرانجام جک پرسید: «حالا اون غول کجاست؟»
پری به آن سوی جاده اشاره کرد. برجهای قلعهای بزرگ از میان مه پیدا بودند.
«اونجا زندگی میکنه. مرغ طلایی پدرت هم هنوز پیش اونه.»
«پس مرغ مال ماست.»
«بله. ولی غول خطرناکه، جک. اگر رفتی قلعه، خیلی مراقب باش.»

پیش از آنکه جک سؤال دیگری بپرسد، بالهای پری درخشید و دیگر اثری از او نماند.
جک وسط جاده تنها ماند. مادرش را به یاد آورد که کنار قفسههای خالی نشسته بود. بعد رو به قلعه کرد.
میخواست مرغ را به خانه برگرداند.
در قلعهٔ غول
هرچه جلوتر میرفت، دیوارهای قلعه بلندتر به نظر میرسیدند. در ورودی به بلندی یک درخت کاج بود و هر پلهٔ سنگی تقریباً تا کمر جک میرسید.
با کمک دست و زانو از پلهها بالا رفت. زیر در شکافی بود؛ بهاندازهای که میتوانست سینهخیز از آن بگذرد.
آن طرف، تالار بزرگی بود. ستونهای سنگی در تاریکی بالای تالار گم میشدند و فرشی کف تالار پهن بود که تمام کلبهٔ جک روی آن جا میگرفت.
تازه پا روی فرش گذاشته بود که زمین لرزید.
بوم… بوم… بوم…
یک نفر نزدیک میشد.
جک پشت ستونی پنهان شد. همان لحظه، در چوبی بزرگی باز شد.
غولی وارد تالار شد.

چکمههایش از وان حمام هم بزرگتر بودند و سرش خیلی بالاتر از مخفیگاه جک بود. در یکی از دستهای بزرگش، مرغی با پرهای طلایی میدرخشید.
جک پشتش را به ستون سرد چسباند.
مرغ طلایی! حتماً خودش بود.
مرغ طلایی
غول سنگینسنگین از کنارش گذشت و به آشپزخانه رفت. همین که صدای قدمها قطع شد، جک تا در آشپزخانه پیش رفت و سرک کشید.
زن غول کنار شومینه دیگ غذا را هم میزد. آستینهایش بالا بود و بخار دور صورتش میپیچید.
غول با صدای بلند گفت: «غذای من کجاست؟»
زنش گفت: «الان میارم.»
غول مرغ را روی میز گذاشت و روی صندلی نشست. تا زنش کاسهٔ غذا را بیاورد، جک زیر میز رفت و پشت یکی از پایههای کلفت آن پنهان شد.
زن غول پرسید: «حتماً باید این مرغ بیچاره رو کنار بشقابت نگه داری؟»
غول غر زد: «میخوام جلوی چشمم باشه.»
با انگشت کلفتش روی میز زد و گفت: «تخم بذار!»
مرغ قدقدی کرد. جک از مخفیگاهش دید که غول تخم طلایی درخشانی از زیر مرغ برداشت.

پری راست گفته بود.
غول میخواست تخم را در جیبش بگذارد که دست نگه داشت. بینیاش جنبید. یک بار بو کشید، بعد یک بار دیگر.
ناگهان صدایش در آشپزخانه پیچید: «بو میاد، بو میاد! بوی آدمیزاد میاد!»
جک از جایش تکان نخورد.
زن غول گفت: «بوی غذاته. بخور تا سرد نشده.»
غول سرش را جلو آورد و دوباره بو کشید.
«یک پسر اینجاست.»
زن نگاهی به دور آشپزخانه انداخت. جک خودش را بیشتر پشت پایهٔ میز جمع کرد.
«من که پسری نمیبینم. غذات رو بخور.»
غول باز هم غر زد، اما کاسهٔ داغ جلویش بود و بخار از آن بلند میشد. قاشق را برداشت و مشغول خوردن شد.
جک صبر کرد تا غول یک کاسه غذا خورد و بعد کاسهای دیگر. بالاخره قاشقش را با صدا روی میز گذاشت و به پشتی صندلی تکیه داد. صندلی زیر وزنش جیرجیر کرد.
کمی بعد، صدای خرخر در آشپزخانه پیچید؛ آنقدر بلند که قاشقهای کنار بشقاب لرزیدند.
جک سرک کشید. چشمهای غول بسته بود. زنش هم رو به شومینه ایستاده بود.
فرصت از این بهتر نمیشد.
لبهٔ رومیزی را گرفت و از چینهای آویزانش بالا رفت. وقتی دستش به لبهٔ میز رسید، خودش را روی میز کشید.
مرغ پشت قرص نانی ایستاده بود که از جک بزرگتر بود.
جک آرام از کنار بشقاب و دست غول گذشت. غول دوباره خرخر کرد. جک ایستاد، کمی صبر کرد و بعد یک قدم دیگر برداشت.
کنار مرغ که رسید، زیر لب گفت: «آروم باش.»
مرغ را بهآرامی بلند کرد و داخل کیسه گذاشت. سر مرغ از دهانهٔ کیسه بیرون ماند.
یکدفعه مرغ با صدای بلند قدقد کرد!
فرار از بالای ابرها
زن غول برگشت.
برای یک لحظه، نگاه او و جک به هم افتاد.
«یک پسر!»

چشمهای غول باز شد.
جک به طرف لبهٔ میز دوید.
غول نعره کشید: «مرغم!»
جک با کیسهای که کنار پهلویش آویزان بود، رومیزی را گرفت و پایین رفت. هنوز پاهایش درست به زمین نرسیده بود که صندلی غول پشت سرش با صدای مهیبی افتاد.
«وایسا!»
جک از آشپزخانه بیرون دوید و از تالار گذشت. زمین زیر پایش میلرزید.
بوم! بوم! بوم!
جلوی در روی شکم خوابید، کیسه را از شکاف رد کرد و خودش هم پشت سرش رفت. بعد کیسه را برداشت و با عجله از پلهها پایین رفت.
در بزرگ بالای سرش با شدت باز شد.
«برگرد اینجا!»
جک کیسه را به پهلویش چسبانده بود تا مرغ زیاد تکان نخورد. میدوید و جادهٔ پیچدرپیچ میان مه را به طرف بوتهٔ لوبیا دنبال میکرد.
صدای قدمهای غول هر لحظه بلندتر میشد.
غول نزدیکتر شده بود.
جک نفسنفس میزد که بالاخره ساقههای سبز از میان مه پیدا شدند.
بند کیسه را طوری روی شانهاش جابهجا کرد که از روی سینهاش بگذرد و سر نخورد. بعد ساقه را گرفت و پاهایش را یکییکی پایین گذاشت.
با تمام سرعت پایین رفت.
مرغ آرام در کیسه نشسته بود.
از بالا نعرهٔ غول آمد و لحظهای بعد، تمام بوته لرزید.
غول هم داشت پایین میآمد!

جک به ساقههای لرزان چسبید. یک جای پای محکم پیدا کرد و پایینتر رفت. بعد یکی دیگر.
«مامان!»
زمین هنوز پشت ابرها پنهان بود.
کمی پایینتر، سقف کلبه از لای مه پیدا شد.
«مامان!»
مادر در باغچه ایستاده بود و بالا را نگاه میکرد.
«جک! کجا بودی؟»
«تبر رو بیار! زود باش!»
مادر به بالای سر جک نگاه کرد. چکمهٔ بزرگی از میان ابرها بیرون آمد.
به طرف آغل دوید.
جک چند قدم آخر را پایین آمد و روی زمین پرید. مادر با تبر از راه رسید.
جک نفسزنان گفت: «مرغ رو بگیر!»
کیسه را از دوش برداشت و به مادر داد. مادر به سمت کلبه دوید و جک دستهٔ تبر را با هر دو دست گرفت.
تق!
تیغه در ساقهٔ کلفت فرو رفت.

جک آن را بیرون کشید و دوباره ضربه زد.
تق!
غول بالای سرش نعره میکشید. برگها از بوته جدا میشدند و دور جک میریختند.
شکاف ساقه عمیقتر شد. بوته به طرف مزرعههای خالی خم شد.
جک یک بار دیگر تبر را فرود آورد.
ترق!
تبر را رها کرد و به طرف مادر دوید.
بوته تاب خورد و به سمت مخالف کلبه افتاد. با صدای مهیبی روی مزرعههای خالی فرود آمد و غول را هم با خودش پایین کشید.
زمین زیر پایشان لرزید و بعد، همهجا ساکت شد.
بازگشت به خانه
غول آن دورها، پشت تپهها افتاده بود. دیگر هرگز به سراغشان نمیآمد.
مادر کیسه را زمین گذاشت و جک را در آغوش گرفت. جک هم دستهایش را دور او حلقه کرد. مدتی همانطور ماندند و چیزی نگفتند.

بعد، قدقد آرامی از داخل کیسه شنیدند.
مادر کمی از جک فاصله گرفت و پایین را نگاه کرد. سر طلایی مرغ از کیسه بیرون آمده بود.
آهسته پرسید: «جک، این مرغ رو کجا پیدا کردی؟»
«بالای ابرها. مامان، خیلی چیزها هست که باید برات تعریف کنم.»
وقتی به کلبه رفتند، جک همهٔ ماجرا را گفت؛ از بوته و پری تا قلعه و غول. به ماجرای پدرش که رسید، مادر از آن طرف میز دستش را گرفت.
«پری راست گفته. میخواستم کمی بزرگتر بشی، بعد برات بگم بابات چطور از دنیا رفت.»
جک به مرغ نگاه کرد که کنار شومینه نشسته بود. مرغ سرش را زیر بال طلاییاش برد.
«کاش بابا اینجا بود.»
مادر دستش را فشرد. «من هم همین آرزو رو دارم. خوشحالم که به خونه برگشتی.»
صبح روز بعد، با قدقد آرام مرغ بیدار شدند. کنار شومینه، تخم طلایی درخشانی زیر پای مرغ بود.
جک آن را با احتیاط برداشت و به مادر داد. مادر تخم را در دست چرخاند و برای اولین بار بعد از چندین روز، لبخند زد.

از آن پس، مرغ هر روز صبح یک تخم طلا میگذاشت. جک و مادرش سقف کلبه را تعمیر کردند، قفسهها را از خوراکی پر کردند و یک گاو قهوهای سالم خریدند.
حالا در آغل علوفه بود، در آشپزخانه نان داشتند و کنار شومینه هم جای گرمی برای مرغ طلایی بود.
جک گاهی به باغچه نگاه میکرد، به همانجایی که بوتهٔ لوبیا سبز شده بود. باورش نمیشد سه لوبیای کوچک او را تا بالای ابرها برده باشند.
بعد صدای مادرش را میشنید که برای شام صدایش میزد، و با عجله به خانه برمیگشت.
پایان.
مشاهده بیشتر: بیش از 60 قصه کودکانه قدیمی
چه چیزی میآموزیم؟
میشود ترسید و باز هم شجاع بود.
بعد از یک ماجرای بزرگ، آغوش گرم مادر و آرامش خانه میتواند از طلا هم باارزشتر باشد.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- اگر جای جک بودی، قبل از عوضکردن گاو با لوبیاها چه چیزی از آن مرد میپرسیدی؟
- فکر میکنی جک وقتی ماجرای پدرش را شنید، چه احساسی داشت؟
- کیسهٔ پارچهای چطور به جک کمک کرد مرغ را با خودش پایین بیاورد؟
- به نظرت چرا جک وقتی به خانه برگشت، مدتی مادرش را بغل کرد و چیزی نگفت؟
- اگر کنار پنجرهٔ تو یک بوتهٔ لوبیای غولپیکر سبز میشد، تصور میکردی بالای آن چه خبر است؟
درباره نسخه اصلی
جک و لوبیای سحرآمیز یک افسانهٔ عامیانهٔ انگلیسی است و نویسندهٔ مشخصی ندارد. پیشنمونهای کوتاه و طنزآمیز از آن با نام «جک اسپریگینز و لوبیای افسونشده» در سال ۱۷۳۴ در انگلستان چاپ شد.
نخستین نسخهٔ کامل شناختهشده، با نام تاریخچهٔ جک و ساقهٔ لوبیا، در سال ۱۸۰۷ بهصورت ناشناس و به کوشش ناشر انگلیسی، بنجامین تابارت، در لندن منتشر شد. جوزف جیکوبز نیز در سال ۱۸۹۰ مشهورترین بازگویی سنتی قصه را در کتاب افسانههای انگلیسی منتشر کرد؛ روایتی که گفته بود حدود سال ۱۸۶۰ در استرالیا شنیده است.
جزئیات قصه در گذر زمان تغییر کردهاند، اما لوبیاهای جادویی، راهی به آسمان، غول، گنج و فرار هیجانانگیز همیشه در مرکز داستان ماندهاند.
تفاوت این نسخه با نسخهٔ اصلی
چون این قصه یک «نسخهٔ اصلی» قطعی ندارد، بهتر است این بازنویسی را با نسخهٔ تابارت در سال ۱۸۰۷ و روایت مشهور جیکوبز در سال ۱۸۹۰ مقایسه کنیم.
این نسخه، پری و ماجرای کشتهشدن پدر جک و دزدیدهشدن داراییهای خانواده به دست غول را از روایت تابارت حفظ کرده است؛ بنابراین جک مرغ طلایی خانوادهاش را پس میگیرد، نه اینکه بیدلیل از غریبهای دزدی کند. بااینحال، ماجرای قدیمی به یک سفر خلاصه شده است: کیسههای طلا و چنگ طلایی آوازخوان حذف شدهاند و فقط مرغ طلایی باقی مانده است.
در روایت جیکوبز، زن غول به جک غذا میدهد و او را داخل تنور پنهان میکند؛ اما در این نسخه تا زمان برداشتن مرغ، جک را نمیبیند.
مادر جک در روایت جیکوبز او را «احمق»، «کودن» و «نادان» مینامد، ظاهراً کتکش میزند و بدون شام به رختخواب میفرستد. این رفتارها در بازنویسی حاضر با ناراحتی مادر و یک شام ساده و ساکت جایگزین شدهاند.
اشارههای صریح به خوردن پسربچهها توسط غول، حمل گوسالههای مرده، خوردن گاوهای کامل و آردکردن استخوانهای یک مرد انگلیسی برای نان نیز حذف شدهاند.
در عوض، زمستان سخت، کیسهٔ پارچهای جک، فرار روشنتر همراه مرغ و دیدار گرمتر مادر و پسر اضافه شدهاند. ازدواج پایانی جک با یک شاهزاده هم کنار گذاشته شده و قصه با آرامش خانه پایان مییابد.















