داستان کودکانه شنگول منگول حبه انگور

قصه کودکانه گرگ و هفت بز کوچولو

روزی روزگاری در یک جنگل دور، یک کلبه‌ی سنگی با مزه قرار داشت. این کلبه متعلق مامان بزی بود. مامان بزی همراه با هفت تا بچه بزی کوچولوی خیلی خیلی بامزه توی کلبه با خوشحالی زندگی میکردن!!

Continue Reading

قصه کودکانه سه بچه خوک

قصه کودکانه سه بچه خوک

روزی روزگاری در پایین یک دشت وسیع، یک مزرعه‌ی زیبا بود. توی این مزرعه یک خوکدونی دنج و کوچولو قرار داشت که مامان خوکه و سه بچه خوک ناقلا اون جا زندگی میکردن!!

Continue Reading

داستان کودکانه سه بز بلای ناقلا

داستان کودکانه سه بز بلای ناقلا

روزی روزگاری توی دامنه‌ی یک تپه‌ی سر سبز، سه تا بز بلا زندگی میکردن!! یک بز بلای کوچولو، یک بز بلای متوسط و یک بز بلای بزرگ.

Continue Reading

قصه کودکانه لاک پشت و اردک‌ها

قصه کودکانه لاک پشت و اردک‌ها

احتمالا شما بچه‌های باهوش میدونید که لاک پشت‌ها خیلی خیلی آروم راه میرن چون مجبورن که خونشون رو روی دوششون حمل کنن! به خاطر همین هم هر چقدر تلاش کنن نمیتونن خیلی دور از خونه سفر بکنن.

Continue Reading

قصه کودکانه چوپان دروغگو و گرگ

قصه کودکانه پسرک چوپان و گرگ

روزی روزگاری در زمان‌های خیلی دور، پسرک چوپانی بود که تموم روز مراقب گوسفندهای اربابش بود. اون فقط باید هر روز اون جا توی مزرعه مینشست و هیچ کاری نداشت جز این که چریدن گوسفندهای ارباش رو ببینه.

Continue Reading

داستان کودکانه هانسل و گرتل

داستان کودکانه هانسل و گرتل

روزی روزگاری در پایین یک دره، جنگل سرسبز و زیبایی قرار داشت. درست کنار این جنگل، یک کلبه‌ی نقلی بامزه بود. داخل این کلبه یک هیزم شکن با همسر و دو فرزندش زندگی میکردن. یک پسر به نام هانسل و یک دختر به اسم گرتل.

Continue Reading

قصه کودکانه خرگوش و لاک پشت

قصه کودکانه خرگوش و لاک پشت

روزی روزگاری در یک جنگل زیبا، یک خرگوش خاکستری بامزه زندگی می‌کرد. خرگوش قصه‌ی ما یک ذره نامهربون بود و دوستش لاک پشت رو به خاطر این که مثل خودش سریع نبود و خیلی آهسته راه میرفت، مسخره میکرد!!

Continue Reading

قصه کودکانه روباه و لک‌لک

قصه کودکانه روباه و لک‌لک

روزی روزگاری، یک روباه زندگی می‌کرد که رفتار خیلی خوبی نداشت. یک لک لک در نزدیکی خانه‌ی روباه زندگی می‌کرد. روباه همیشه لک لک بیچاره رو به خاطر چهره‌اش و پاهای بلندش مسخره میکرد!!

Continue Reading

داستان کودکانه جن‌های کوچولو و کفاش

داستان کودکانه جن کوچولوها و کفاش

روزی روزگاری، یک کفاش مهربان زندگی میکرد که خیلی خیلی فقیر بود.اون مرد صادق و سخت کوشی بود، اما روزهای سختی را پشت سر گذاشته بود. روزگارش خیلی سخت بود در حدی که دیگر نمیتونست خرجش رو دربیاره.

Continue Reading

داستان کودکانه رامپل استیکس، جن کوچولو

داستان کودکانه رامپل استیکس، جن کوچولو

روزی روزگاری بر فراز یک تپه بلند، یک قلعه طلایی قرار داشت. قلعه و تمام وسایل اون از طلای خالص بیست و چهار عیار ساخته شده بود. حتی خندق اطراف قلعه هم پر از طلای مایع بود که شکوهمندترین قوهای طلایی دنیا روی آن شنا می کردن.

Continue Reading